شمارهٔ ۱۰۱۷
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
با سیخ مژه آمده آن یار سرابیده
دارد بر هر سیخ دل های کبابیده
ترسم که بگیرندش کاین قاتل درویش است
کز خون دل عشاق سرپنجه خضابیده
جز غالیه مویت بر عارض نیکویت
از غالیه کس هرگز بر ماه بتابیده
یک نیمه ز رخسارت افتاده برون از زلف
خورشید ز شرم او بر چهره سحابیده
تابیده بود گر ماه آبیده بود گر گل
حاشا که بود او را این سنبل تابیده
بر دیر خراب آباد خوش دست برافشانم
یک شب به برم آیی گر مست و خرابیده
با پرتو او خوش باش در بزم بزن بالی
کز شمع تو در فانوس پروانه حجابیده
از حال دلم چشمت آگاه نخواهد بود
بیداری ما دانند کی مردم خوابیده
شمشیر به کف آمد از ترک نگه مستش
بر قتل که یارب باز این ترک شتابیده
خوش تر ز نوای عشق در پرده نزد ای دل
مطرب که به بزم امشب چنگیده ربابیده
جز مهر علی ما را در دفتر دل نبود
گر کاتب اعمالم صد یار حسابیده
شوق لب شیرینت از خار عسل بارد
زنبور عسل هرگز زین گونه لعابیده
دیباچه اوراقش جز نام نکویت نیست
آشفته اگر در عشق یک عمر کتابیده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş