شمارهٔ ۱۰۳۵
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
دوش بی ما صنما ساغر صهبا زده ای
نوش بادت می دوشینه که بی ما زده ای
می گلرنگ پسندیده بود خاصه بهار
سخن اینجاست که اینجا نه دگر جا زده ای
بی تو ما جرعه ننوشیم تو خمخانه زنی
سخت بی مهری بدعهدی تنها زده ای
من و مخموری و دردسر شب تا دم صبح
عیش تو خوش که سبو از بت مینا زده ای
تلخ کامی مرا یاد کن و بوسه بیار
زآن دهانی که می و نقل مهنا زده ای
من و آن شعله که از طور دلم جست کلیم
ارنی گوی تو بر سینه سینا زده ای
پر ز لیلی است همه برزن و کوی ای مجنون
به عبث بیهده تو خیمه به صحرا زده ای
چون نصیب تو نشد آب خضر اسکندر
تیغ از خشم چه بر پهلوی دارا زده ای
از من خسته سلامی برسان باد صبا
چون تو خود را به سراپرده سلما زده ای
سر موهوم لبت بود معمای حکیم
بیش حرفی ز پی حل معما زده ای
گاه از زلف کشی اژدر موسی در دم
گه ز لب طعنه بر اعجاز مسیحا زده ای
دست از دامن امکان نگسل آشفته
تا به دامان علی دست تولا زده ای
تا به میخانه رحمت شده ای محرم راز
پشت پا بر حرم و دیر و کلیسا زده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş