شمارهٔ ۱۹
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
کمانداری که نتواند کشیدن کس کمانش را
مرا سینه هدف گردیده تیر امتحانش را
بود در کاروان مصر گر پیراهن یوسف
سزد جا دیده یعقوب گرد کاروانش را
ننوشم آب از کوثر نجویم چشمه حیوان
به کام دل ببوسم گر شبی شیرین دهانش را
اگر نه کوی سیمین سرین آویزه اش بودی
ز موی فرق کی فرقی بدی موی میانش را
کهن نخلم شود برنابرم از خاربن خرما
اگر پیرانه سر خدمت کنم نخل جوانش را
بپیش قاضی و مفتی به خون خود دهم فتوی
که نتواند بگیرد در قیامت کس عنانش را
به جای ناله و زاری کند از سرو بیزاری
اگر قمری ببیند در چمن سرو چمانش را
بد عهد و پیمان را نشاید وصل جانان را
کند هرکس دریغ اندر طریق عشق جانش را
دل آشفته بیرون کن ز چین و زلف و خوش بنشین
بگو این نکته در گوش آن حریف نکته دانش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş