شمارهٔ ۲۵
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
عین درمان شمرد عاشق بیماری را
که طلبکار تو عزت شمرد خواری را
که شه عشق حیات از لب جانان دارد
دردمندت بخرد بستر بیماری را
هرکه در مصر دلش پرتو یوسف باشد
کی خریدار شود یوسف بازاری را
خیل ترکان که پی غارت جان بسته کمر
کسب کردند چشمان تو خونخواری را
نکهتی زان سر زلف ار ببرد باد صبا
نگشایند به چین دکه عطاری را
خط و خال و مژه و زلف تو با هم گفتند
دزد از این سلسله آموخته طراری را
حذر از غمزه فتان دو چشمت که بشهر
ختم کرده به جهان شیوه عیاری را
من بی سیم و زر و عشق بت سیم تنی
که به یک ذره زر می نخرد زاری را
چهره زرد سزاوار بود عاشق را
عشق از کس نخرد عارض گلناری را
کی وفا دیده آشفته از این سنگدلان
طلب از پیر مغان رسم وفاداری را
آن طبیب دل مجروح علی نفس شفا
که به بیماردلان کرده پرستاری را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş