شمارهٔ ۲۶
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
زلف جادو بگسلاند حلقه زنجیر را
عاقلان دیوانه ام کو چاره تدبیر را
تا که پیران عشق می ورزند با این نوجوان
من نمی گویم دگر عیب جوان و پیر را
از کمان چرخ تیری کآید از شصت قضا
زابروی و مژگان تو دارد کمان و تیر را
افکند خود را سراسیمه ز چین در دشت فارس
گر به چین طره ات چشم اوفتد نخجیر را
رسم این باشد که شیر آهو کند دایم شکار
آهوان تو کند نخجیر غمزه شیر را
تیغ بر دست تو و می آید از ره مدعی
جهد کن بر کشتنم کآفت بود تأخیر را
سوختن در آتش دوزخ اگر تقدیر ماست
من گریزم در تو چون تو قادری تقدیر را
از پی تقصیر آشفته به کوی خود مپیچ
حاجی اندر کعبه لابد می کند تقصیر را
رشته مهر علی حبل المتین دین بود
زاهدا بردار از ره دانه تزویر را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş