شمارهٔ ۳۷۷
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
گر سرو چو بالای تو چالاک نباشد
ور گل چو جمال تو طربناک نباشد
بیباک بود ترک بخونریزی مردم
چون ترک سیه مست تو بیباک نباشد
ناپاک بود اهرمن جادوی رهزن
چون غمزه خونریز تو ناپاک نباشد
چون آینه در بزم صفا پاکدلی نیست
لیکن چو دل اهل نظر پاک نباشد
تا چشم تو از زلف بر آویخت کمندی
سر نیست که در آن خم فتراک نباشد
این حسن و صباحت زگل باغ ندیدم
وین لطف سخن در مه افلاک نباشد
دل نیست که از حسرت آن غنچه خندان
چون گل ببرش سینه صد چاک نباشد
در ساحت میخانه مجو یکدل ناشاد
هر کس ببهشت آمد غمناک نباشد
آن میکده فیض در شاه ولایت
کادم نه که بر درگه او خاک نباشد
آن خسرو اقلیم خلافت که بجز او
کس وارث شاهنشه لولاک نباشد
آشفته بگلزار ولای تو در آویخت
در باغ نشاید خس و خاشاک نباشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş