شمارهٔ ۳۹۵
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
زآن غنچه که از پرده به یک بار برآمد
گلزار به جوش آمد گل زار برآمد
کردند ز گل دوری مرغان گلستان
تا آن گل نوخیز به گلزار برآمد
بیزار شد از سرو چمن قمری خوشخوان
تا با قد چون سرو به رفتار برآمد
بس خرقه پرهیز که شد در گرو می
سرمست چو از خانه خمار برآمد
عاقل نتوان جست دگر در همه آفاق
تا در نظر خلق پری وار برآمد
تسبیح به خاک افکن و سجاده به می شوی
کان مغبچه با زلف چو زنار برآمد
صوفی که بد از زرق رخش زرد همه عمر
از میکده با چهره گلنار برآمد
آورد پشیمانی بیع مه کنعان
تا نقش بدیع تو به بازار برآمد
آشفته چو آن زلف سیه دید به دل گفت
این مشک کی از طبله عطار برآمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş