شمارهٔ ۴۹
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
برفکن از بدن دلا زرق سیه پلاس را
آینه شو که تا بری لذت انعکاس را
زاهد و میگسار را نیک شناخت پیر ما
شیخ زمانه گو بنه کسوت التباس را
قامت تو کجا سزد خلعت اتحاد را
تا نکنی ز تن برون عاریتی لباس را
نیست قیاس و وهم را راه به عشق سرمدی
گو به حکیم بشکند آینه قیاس را
ساقی می کشان بده مرهم قلب خستگان
تا که ز کیمیای می زر کنم این نحاس را
پنج حواس وقف شد بر لب و چشم و زلف و خط
جادوی خمسه کز فسون پنج کند حواس را
رایض مدح شاه را توسن طبع رام شد
تا چو فرس به زین کشم حکمت بوفراس را
آشفته بر فلک پای گذاری از شرف
بوسه زنی به خاک اگر شاه فلک اساس را
ساقی بزم لم یزل مظهر شاهد ازل
دست خدا که بر درش ره نبود هراس را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş