شمارهٔ ۵۲۷
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
عاقل مدار کار به تدبیر می نهد
عارف زمام امر به تقدیر می نهد
هرجا که از کمان قضا می جهد خدنگ
عاشق دو دیده را به دم تیر می نهد
اهل نظر به کعبه معنی برد نماز
صورت پرست روی به تصویر می نهد
هر دل که شد خراب در او جای دلبر است
ویرانه رو به حلیه تعمیر می نهد
دانی که چیست تکیه چشمت بر ابروان
مستست و سر به قبضه شمشیر می نهد
رند خراب بر در میخانه در سماع
زاهد ز سبحه دام به تزویر می نهد
از آن بی اثر دو جهان تیره شد به چشم
در آه و ناله کیست که تأثیر می نهد
باشد مؤثری که تغیرپذیر نیست
هردم قرار کار به بتغییر می نهد
زافتاده کمند محبت مکن سؤال
چونست آن که پا به دم شیر می نهد
آشفته گفتمت که به زلفش مپیچ گفت
دیوانه پا به حلقه زنجیر می نهد
در این میانه کیست که محکوم او قضاست
حیدر که پشت پای به تقدیر می نهد
ما می رویم در پی خمار در کنشت
آری مرید رو به در پیر می نهد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş