شمارهٔ ۷۰۱
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
آخر ای پیر خرابات نه من مخمورم
گر زنم حلقه بدر می طلبم معذورم
از چه در حلقه مستان تو را هم ندهند
من که در سلسله دردکشان مشهورم
میکشانت همه کشتی بشط می راندند
در سراب از چه من مست بگو مخمورم
نه مرا خرقه و سجاده نه سیم و زر و زور
زاری آورده ام و نیست جز این مقدورم
کفر و اسلام زمن هردو گریزند زننگ
چه غم از آن که از این هر دو تویی منظورم
دستی ای دست خدا بهر نجاتم زکرم
زانکه در پنجه شاهین قضا مقهورم
راه در پرده جانان نبرم آشفته
در حجاب تن و جان تا چو تو من مستورم
دهر گر گرد برانگیخته از هستی من
چون تو معمار وجودی بخدا معمورم
غم غربت اگرم سخت سرا پا چون شمع
چون که در بزم رضا سوخته ام مسرورم
شیخ غره زعمل شد زسپاه و زر و ملک
من زخاک در کریاس علی مغرورم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş