شمارهٔ ۹۵۳
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
دریغ از گردش دوران و دور بی ثبات او
که هر لحظه به شویی رام می گردد بنات او
چه حرمان خیز این صحرا چه آتش زاست این بیدا
که زاید تشنگی در کام جان ها از فرات او
به جم هم عهد جام وی سریرش خوابگاه کی
از این دو بر دوصد پرداخته بنگر ثبات او
عجوزی عشوه گر دوران و خواهانش بود اعمی
بتی سیمین بود دنیا و دل ها سومنات او
الا ای آنکه محصولی درودی اندر این مزرع
به مسکینان ببخشا تا که بتوانی زکات او
اسیر چار طبع مختلف تا کی در این دیری
مجو عهد از موالید ثلاث امهات او
جهان فانی بود آشفته و لابد فنا گردد
نماند هیچ باقی غیر وجه حق و ذات او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş