شمارهٔ ۹۷۷
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
گرم رقیب براند بتا زمنزل تو
برنگ شمع برآیم شبی بمحفل تو
پری صفت زنظرها نهفته میگذری
مگر زروح مجرد سرشته شد گل تو
تو خود زرحمت محضی و این عجب باشد
که هیچ رحم نباید بمردم از دل تو
هزار نوح بگرداب تو بغرقاب است
که راه میبرد این بحر غم بساحل تو
چه جلوه بود ترا کاو فتاده چون مجنون
هزار قافله لیلی قفای محمل تو
بغیر سلسله آتشش سزا نبود
هر آنکه سر کشد از زلف چون سلاسل تو
هزار شب بدعا دست برفراشته ام
بود شبی که خدا را کنم حمایل تو
مریز خون زرگ آشفته گرچه گفت طبیب
که غیر او نبود در رگ مفاصل تو
بود چو روح روان در تن تو مهر علی
ببین که از چه سرشته خدای تو گل تو
بتان نماز برندش چو بت پرست به بت
فتد به بتکده گر عکسی از شمایل تو
تو نور حقی و آیینه دار سر ازل
خدای داند و احمد شها فضایل تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş