شمارهٔ ۹۸۷
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
گفتم از سلسله زلف تو دارم گله ای
زیر لب خنده زنان گفت چه بی حوصله ای
کاکل و زلف تو پیوست به هم سلسله ای
زد به بطلان تسلسل خط تو باطله ای
همرهان در سفر عشق بسی بگریزند
بازگشتند و نبردند به سر مرحله ای
نه گمانم ز کمند تو رهایی طلبد
وحشی ای را که به پایش بنهی سلسله ای
عاشقی پیشه کن و دست بشو از همه کار
که ندیدم به جهان خوش تر از این مشعله ای
گفت گفتی که بود مشک ز چین فکر خطاست
از حبش آمده در روم کنون قافله ای
آتش عشق تو در شهر درافتاده مگر
زآتشین چهره برافروخته ای مشعله ای
بوی روح آیدت از باده صافی ای خم
همچو مریم به مسیحا تو مگر حامله ای
دل آشفته چو آورد مدیحت به زبان
از لبان تو به جز بوسه نخواهد صله ای
سوره حسن به فرقان محبت خواندم
جز خم ابروی تو نیست برو بسمله ای
مرکبم عشق بود مهر علی توشه ره
ما جز این زاد نداریم و جز این راحله ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş