شمارهٔ ۹۹۲
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
در همه شهر حاضری در بر ما نشسته ای
چهره به دل گشاده ای پرده به چشم بسته ای
بافته زلف سرکشش در رگ و ریشه ام رسن
تا نکنی تصوری کش ز کمند رسته ای
داغ تو از آرزوی دل زخم زن و نمک بهل
تیر بزن که از خوشی مرهم جان خسته ای
بسمل تیر عشق را آب ز خنجر آرزوست
دانه چه می دهی دگر ای که پرم شکسته ای
آشفته زلف دلبرت شاید دام دل شود
تا ز علایق جهان رشته جان گسسته ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş