شمارهٔ ۱۷۶
ح حکیم سبزواری
0
Altın Yaprak
از غصه دلم خون است در گوشه تنهایی
آخر نه مسلمانی است تا چند شکیبایی
یک ره ز اسیر خویش احوال نمی پرسی
مردم به سر بالین یک بار نمی آیی
اندر خور ما آمد این خرقه درویشی
بر قامت آن شد راست آن کسوت دارایی
ای دست هنرمندان کوتاه ز دامانت
وی عقل خردمندان در عشق تو شیدایی
ما از تو و تو با ما دوریم و به نزدیکی
هرجا نه و هرجایی با ما نه و بامایی
گر بخشی و گر سوزی سر بر خط تسلیم است
اینک دل و جان بر کف تا آنکه چه فرمایی
اسرار دل پاکان عرش شه دادارست
اورنگ جووارنگ است کو دیده بینایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş