شمارهٔ ۵۷
ح حکیم سبزواری
0
Altın Yaprak
باز یار بیوفای ما سر یاریش نیست
ذره آن ماه مهر آسا وفادریش نیست
بخت من درخواب گویاروی زیبای تو دید
زانکه عمری شدکه درخوابست و بیداریش نیست
مردآیادر قفس یا با خیالت خوگرفت
مرغ دل کو مدتی شد ناله و زاریش نیست
ما و دل بودیم کو اندیشه ما داشتی
لیک صدفریاد کآن هم تاب غمخواریش نیست
تکیه بر دل داده مژگانش ز بیداری چشم
آری آری بیش ازاین تاب پرستاریش نیست
ترسم از بس چشم من خون از مژه جاری کنی
مردمان گویند یارت بیمی از یاریش نیست
روی آزادی مدام اسرار کی دید از قیود
مرغ دل کاندر خم زلفی گرفتاریش نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş