شمارهٔ ۸۰
ح حکیم سبزواری
0
Altın Yaprak
که اندر این کاروان یارب چه کس می رفت و می آمد
که از روز ازل بانگ جرس می رفت و می آمد
زهی زان نور بی پایان خهی زان عشق بی انجام
شهاب بیکران بی حد قبس می رفت و می آمد
شد از شرب نهان ما تو گویی محتسب آگه
که بر دور سرای ما عسس می رفت و می آمد
ز دست خصم بدگو تا چه آید بر سرم گو باز
به سوی آن شکرلب چون مگس می رفت و می آمد
مگر دانست کز عمرم دم آخر بود کز تن
ز بهر دیدنت جان چون نفس می رفت و می آمد
نصیب مرغ دل بود از پریدن دل پریدن ها
چو مرغی کو در اطراف قفس می رفت و می آمد
به دل اندر خم زلفش ز شست آن کمان ابرو
خدنگ غمزه ها از پیش و پس می رفت و می آمد
همی می رفت و می آمد دلم دوش از تپیدن ها
ز غوغای سگت کآیا چه کس می رفت و می آمد
ره کویش همی پیمود اسرار و درش نگشود
بشد شرمنده پیش خود ز بس می رفت و می آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş