شمارهٔ ۶ - و له ایضاً
ح حکیم سبزواری
0
Altın Yaprak
ای تو همساز من وهم سوزم
وی رخت اختر شب افروزم
همه آیینه و تو جلوه گری
همه را از همه تو درنظری
همه گر فرد شعله می بودی
گوی وحدت زجمله بربودی
ز آنکه هرجا دویی بود درشیء
متخلل بود در او جزوی
لیک جز او همه از اوفیء است
غیر او در میانه لاشییی است
چشمت اسرار گر بود احول
دونماید ترایکی مشعل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş