بخش ۴۵ - شکوهٔ شاعر
ع عیوقی
0
Altın Yaprak
دریغا که بد مهر گردان جهان
ندارد وفا با کسی جاودان
نباید همی بست دل را در اوی
که بس نابکارست و بس زشت روی
بسا مهر پیوسته و بسته دل
که او کرد بی کام دل زیر گل
بس امیدها را که در دل شکست
بسی بندها کو گشاد و ببست
اگر من بگویم که با من چه کرد
چه آورد پیشم ز داغ و ز درد
بماند عجب هر کس از کار من
خورد تا به جاوید تیمار من
مرا قصه زین طرفه تر اوفتاد
ولیکن نیارم گذشتن به یاد
اگر زندگانی بود آن سمر
بگویم که چون بد همه سر بسر
چه کردند با من ز مکر و حیل
کسانی که شان بود دل پر دغل
ز مرد و زن و پیر و برنا به هم
ز شهری و ترک و ز بیش و ز کم
سپردم به یزدان من آن را تمام
که یزدان کند حکم روز قیام
ستاند ز هر ناکسی داد من
رسد روز محشر به فریاد من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş