فصل ۳۹
ب بهاء ولد
0
Altın Yaprak
و هو الذی جعل لکم اللیل لباسا
گفتم ای آدمی جهدی کن تا از التباس بیرون آیی آخر از خاک پلیته کالبدت را و از آب روغن او ساختند و هر دو را ترکیب کردند و آذرکی از نور علیین که روح است در وی گرانیدند چندان جهدی بکن که همه کالبد تو نور گردد چنانکه آن آتش پلیته و روغن را بسوزاند و نور گرداند اما آن نور سازوار باشد چنانکه کرم پیله اگر چه ورخج می نماید اما یک ریزه لعاب او را ابریشم گردانیدند همچنان چون کالبد تو نور گردد همه اجزای تو ابریشم شود و حریر شود
باز لباس شب را اگر چه تاریک نماییم و لکن روشنایی از وی بیرون آریم از تل مشک شب که تل ریگ روان را ماند ببین که چگونه شکوفه روز می رویانیم باش تا از تل خاک گورستان تو شکوفه قیامت و حشر را ببینی که چگونه پدید آریم چنانکه سیاهی دیده ات که دل لاله را ماند و سپیدیش که نرگس را ماند چنانکه روز گرد شب بود سپیدی چشم که گرد سیاهی چشم است به آن ماند بر تل تنت این چنین شکوفه پدید آوردیم تا شکوفه جهان را نظاره می کند اما راحت در سیاهی نهادیم و سپید را معطل از راحت کردیم همچنان نخست پرده شب را فروگذاریم و راحت را در عالم مشاهده بدیشان رسانیم باز چون لباس شب را بگسترانند شب هندووش را بفرستیم تا آینه حقیقت را از زنگار رنج بزداید و به غلاف کالبدها بازآرد اما صوفیان و مخلصان حقایق ترک آن لباس گویند و به زاویه روند از عالم غیب و به عبادت مشغول شوند
و النوم سباتا
ماه و آفتاب و ستارگان حواس را از افلاک سر ایشان فروریختیم و کالبدها را بر عرصه جهان چون گل تر بینداختیم آنگاه این ندا در دادیم که لمن الملک الیوم
ملوک که حافظ بلاد الله اند کجا شدند سلاطین که ناصر عبادالله اند در چه کاراند ارباب عقل و کیاست چه تدبیر می سازند ببین که همه را بی کار کردیم و جهان باقی ماند ما را که و لله میراث السماوات و الأرض
باد می وزانیم و نبات می رویانیم و آب می رانیم یکان یکان متعبدان و مستغفران به اسحار ادریس وار جواب می گویند لله الواحد القهار
اکنون این متقاضیان سهل و لطیف را پیش پیش می فرستند و حقوق تعظیم می طلبد تا اگر در اینجا مماطله رود موکل قوی حال قیامت را فرستد تا نفخ اسرافیل چون نفس صبحدم پدید آید و همه زنده گرداند که و جعل النهار نشورا أرسل الریاح بشرا بین یدی رحمته
و نیز ریاح روح را وزان کرده است تا مبشر راحت آن جهانی باشد ساقی باد را ببینی که درآمده باشد و مجلس را می آراید و اشتران ابر را پر از شراب آب کرده ایم و به محبوسان عالم می فرستیم تا تازه شوند و هیچ ثقل و نجاست در ایشان نباشد چون این مردگان را بادی و ابری باشد و موکلان فرشتگان بسبب آن ایشان را زنده می گرداند عجب ابری و بادی و فرشتگان دیگر ندارد تا همه اختیارات مرده را زنده گرداند
یوسف علیه السلام در چاه می گفت که آنکس که رحم را بر من رحم داد چاه را بر من رحیم تواند کردن همچنانکه یوسف را از راه چاه به ملک رسانید و نزد یعقوب رسانید اطفال مسلمانان را از راه لحد به پادشاهی بهشت می رساند و مادر و پدر را به وی رساند
و الله اعلم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş