فصل ۵۴

ب بهاء ولد
0 Altın Yaprak
قال النبی علیه السلام اسبغ الوضوء تزدد فی عمرک و سلم علی اهلک یکثر خیر بیتک و استعفف عن السؤال ما استطعت قوم را گفتم حال شما همچنین می نماید که هر روزی که سبزه های خوش ادراکات شما را و تمییزات شما را بدید می آرند ملخ های سوداهای فاسد بر بیخ آن نشسته است و می خورد و شما از حرص خوشی این حیات دنیا به ناوچه درمی آیید و این بارهای گران بر خود می نهید و نمی خواهید که به یکی کنجی درآیید و مجاهده کنید تا دری بگشاید و روشنی ها درآید تا هم از آن در بدان جهان راه یابید و بروید از بس که خویشتن از غم و سودای فاسد چون غمام کردید آن در گشاده نمی شود و آن راه پدید نمی آید آخر همه در این چه نظر می کنید که دیگران را سر زیربغل می گیریم و خود را بر همه آشکارا داریم هیچ در خود نظر نکنید که چگونه سیاه و تیره و بی مزه اید چنانکه ابر فروآید و بمزد بعض جزایر را که در وی آب نماند و چنانکه هوا نیک سرد و یا نیک گرم باشد و یا آتش بی حد بسیار باشد که آب ها را بمزد و ببرد این سوداهای فاسد شما همچنان فرومی آید و جمله آب طراوت شما را می بمزد و می ببرد آخر جهد در آن کنید که در بی راحتی راحت گیرید و در رنج آسایش یابید که اگر در آن بی راحتی بگدازید با راحت تر شوید زیرا شکر چون شکراب شود خوش تر شود و گل را چون گلاب کنند نیکوتر بود همچنانکه کسی عاشق خوبی شود و عشق او به کمال باشد پوست او زرد می شود و نحیف می شود اگر گویند که درمانی کنیم تا او بر دل تو سرد شود و از این رنج خلاص یابی گوید که درمان آن کنید تا رغبتم و عشقم زیاده می شود رحم الله عبدا قال آمینا اکنون اگر خواهی تا حریر عمرت از این میته خلاص یابد و عمر تو در فزایش آید و دراز شود وضوء ظاهر کن با این نیت که از بهر خدمت الله طهارت می کنم و از عظمت الله بیندیش و در بندگی و امتثال فرمان الله چست شو و سوداهای فاسد زیادتی را از سر بینداز و روشنایی آن جهان را طلب کن و نجاسه کاهلی را از آن آب بشوی و مس شیطان را که خود را در تو می مالد چون سگ و بر سر و روی تو بوسه می دهد و با تو بازی می کند و در پاهای تو می غلطد و مخبط و گران جان و کاهلی می کندت از آن آب وضو اینها را بشوی و غبارهای غفلت را آبی بر سر بپاش و در هر رکنی بلفظ تسبیح و کلمه ی طیب او را میران و از پاکی الله و عظمت الله یاد می کن تا این گناه های غفلت ها و سوداهای فاسد از تو بریزد چون برگ از درخت در فصل خزان و سییاتت متقاطر شود از انامل تو این معنی رفتن گناهان است به آب دست اگر از اینها چیزی مانده است بدان که هنوز گناه در توست وضوی تو تمام نیست تکلفی کن باری دیگر وضو ساز که الوضوء علی الو ضوء نور علی نور و هر ساعتی وضوء دل به ذکر الله به جای می آر و اسباغ و حضور تمام به جای می آر تا عمرت زیاده شود که عمرت تنه ی درخت است و زیاده ی او میوه و شاخ بر کشیدن وی است و میوه ها و نزل آن را ملایکه با آسمان ها می برند و بوی خوش آن میوه ها در کوی و محلت می افتد از سلامتی مردمان و روح و راحت ایشان با تو و دیگراز حساب عمر آن بود که غم نبینی و شادمان باشی از آن روی که امید دریافت خوشی عمر داری ازین روی که این سوداهای فاسد مزه ی عمرت را برده است عمرت در کاهش است چون به خیرات این غم را و این سوداهای فاسد را از خود ببری عمرت را افزوده باشی اکنون به هر حال که هست تو دابه ای و ما من دابة فی الأرض إلا علی الله رزقها یعنی در حالت وحشت از الله روزی موانست خواه از ذات الله تا از ذات خود صورت موانست دهد تو را و در وقت مجاعت روزی غذا طلب از ذات الله تا تو را صورت غذا دهد از ذات خود و در وقت آب دست و نماز روزی تعظیم از الله می طلب و تن خود را فربه می دار از نعمت تعظیم الله و می گوی چون مالکم تویی به که بازگردم و از که طلبم که آنچه غیر توست دیو است و شیطان است چون شیطان نزد مار آمد در بهشت و مار مغرور شد به شیطان و عاصی شد تا حوا او را در سر خود جای داد حالی حال بر مار دگرگون شد هان ای عاصی تا مغرور نشوی بر آنکه حال بر تو حالی نمی گردانند باش تا مهلت به سر آید حال خود را آنگاه ببینی اکنون در بهشت تنت نفس همچون مار آراسته شده ندیمی می کند حقیقت و ترا و شیطان می آید بر آستانه ی بهشت تنت و نفس تو را می خواند که جنس منی مرا در سر خود جایی ده چون در تن تو درآید کلماتی که تو را خوش آید با تو بگوید تو پنداری که ندیمی می کند خود ندامتت بار می آرد و این نفس تو با او یار می شود تا تو را گمراه کند به رنگ ها و جمال نغز و شهوت و خوشی های دیگر باش تا چون مسخش گردانند آنگاه ببینی که حال بر وی چگونه شود چنانکه ابلیس خدمت ها می کرد ولکن بر وفق عقل و هوای او بود او از حساب حق می شمرد آن را تا آدم را بیرون آورد که تا وی را معلوم گرداند که آن از حساب هوای خود می کرد که اگر طاعت از بهر حق می کردی آدم را سجده کردی به فرمان الله اکنون ای آدمی تو نیز هوا تو را در این نصیبه نیافتی خدمت نکردی پس نفس تو و هوای تو عدو حق است او می گوید که غلام و دوستدار من باش و نفست گوید که کار از بهر من کن و هوات گوید از بهر من کن او گوید که غلام و دوستدار من باش و نفست گوید که غلام و هوادار من باش و تو در این کشاکش مانده اکنون بدان که در آدم و آدمی هم ملکی مرکب شده است و آن عقل است و هم شیطانی مرکب شده است و آن نفس است و شیطان در نفس خویشتن متمرد است مگر بر سبیل ندرت منقاد شود که اسلم شیطانی مگر این عقل همان فرشته است و این نفس همان شیطان است که هر دو در کسوت بشر آمدند آن سجده کن و متواضع و این سرکش و متکبر و دوزخ سرای متکبران است که مثوی للمتکبرین زیرا که متکبران مخالفان اند بندگی را نمی دانند و بهشت سرای متواضعان است سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار زیرا که ایشان بندگی می کنند و بندگی را می دانند و جنگ افکندند میان این دو کس آن کسان عاقل که چون فرشته متواضع بودند پیش آدمی و میان آن نفس که کسی او دیو است در قلعه ی وجود آدمی اگر شجاع الدین عقل غالب آید نفس لولی باش لوندشکل هرجانشین یاوه رو را اسیر کند و چون مغلوب عقل شود آزادش کند و مقامش بهشت گردد و اما اگر نفس غالب آید چنانکه کافران غالب آیند بر شاهان و عروسان اهل اسلام و لباس سری و سروری را از سر ایشان برکشند و پوستین و پلاس بر ایشان پوشانند و بی مرادشان دارند و در هر وادی که قرارگاه ایشان باشد بدانجا برند و قرارگاه ایشان دوزخ است اما عقل ممزوج به نفس اگر نیکویی و عقل او غالب آید مزه اش بیش از آن ملایکه باشد که پیش آدم بودند و سجده کردند از آنکه این نفس گنده و رسوا و شهوانی را مسلمان کرد لاجرم در بهشت مزه ی فرشتگی اش بدهند از تسبیح و لقا و تواضع و پاکی باز اگر نفس خسیس غالب آید و این مایه ی فرشتگی را نیست کند رنج او زیاده از بهایم و شهوانیات دگر باشد که او مایه ی فرشتگی اش را فاسد کرده است لاجرم آن فرشتگان در عالم غیب مر عقل را یاریگرند و مؤمنان را در عالم مشاهده یاریگرند و آن شیاطین در عالم غیب مر نفس را یاریگرند و کافران را در عالم عین و مشاهده یاریگرند و این غلبه مر ایشان را از آن است که این جای ایشان است و این قلعه ی کالبد را الله فرموده است که به فرمان من عمارت می کنید تا این قلعه از حساب من باشد و نسخه دادیم که از دکانهای کسب عمارت کنید اگر شما به فرمان اعدا عمارت کنید بدانید که آن را خراب کنیم و آتش و نفط دوزخ در او اندازیم و باز این لشگر حواس را که به روز از جنگ کردن مانده می شوند در پرده ی خواب می بریم و آن جراحت ایشان را راست می کنیم باز دو در گوش که لشگر سمع اند در آنجا هوش می دارند هر جوق سواری را از حروف و اصوات که بر آن در بر می گذرند اگر دوست باشند درآرند و نزل جان بیش آرند از تسبیح و لیل و قرآن و احادیث و اگر دشمن بوند از هزل و مدح اهل دنیا و زینت ایشان بیرون آرند و ایشان را بشکنند و بنگذارند که راه یابند و تاریکی ایشان درآید در آنجا و خداوند ما را ناسزا و علت گویند اما آدمی تاریک طلب است هر کجا که تاریکی و شکالی است به نزد آن می رود و به آن صحبت می دارد چنانکه صحبت من بیشتر با دل است و با روح است

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.