فصل ۵۵
ب بهاء ولد
0
Altın Yaprak
فخر رازی وزین کیشی و خورزمشاه را و چندین مبتدع دیگر بودند گفتم شما صد هزار دل های با راحت را و شکوفه ها و دولت ها را رها کرده اید و در این دو سه تاریکی گریخته اید و چندین معجزات و براهین را مانده اید و به نزد دو سه خیال رفته اید این چندین روشنایی آن مدد نکرد که این دو سه تاریکی عالم را بر شما تاریک دارد و این غلبه از بهر آن است که نفس غالب است و شما را بی کار می دارد و سعی می کند به بدی و چون بی کار باشید همه بدی کرده شود و تاریک و وسوسه و خیال و سوداهای فاسد و ضلالت پدید آید از آنکه عقل غریب است و نفس در مملکت خود است و آن مملکت از آن شیاطین است و این دنیاست که ما حضر است و حجاب است از در غیب و نزد عاقلان این دنیا حاجبی است بر در غیب
و اما قسم نیکویی همین سعی کردن است به نیکویی و آلت نیکویی آن است که تا با یار نیک ننشینی و جد نکنی و مراقب احوال خود نباشی نغزی و نیکویی پدید نیاید از آنکه این جهانی ست که خار و حشیش بی سعی تو روید و همه بیابان ها و صحراها پر شود اما گلزار و درختان میوه دار بی سعی تو پدید نمی آید اما خیالات صور اسفل و عداوه چون آن خس است که هر ساعتی پیش تو بروید و پدید آید بی سعی تو اکنون این جهانی ست همچون زره و گرد در یکدیگر شده و شما متحیر مانده و هیچ بیرون شوی نمیبینید
آخر از ولایت عدمتان برانگیختند و شما همچون ملخ بر سر این سبزه زار حطام دنیا فروآمدیت کأنهم جراد منتشر چشم را به خیره روی گشاده اید و در شما یک ریزه آب نی از توشه آخرت همین توشه ی دنیا ساخته اید و پروبال می گشایید و به هر جایی فرومی نشینید آخر ملخ نیستید که همچنین می کنید که بیضه همینجا بیرون می آرید و همینجا می نشینید اما چنانکه فرشتگان را پرها داده اند أولی أجنحة مثنی و ثلاث و رباع مرا نیز همچنان پرها داده اند یکی پرعقل و یکی پرحلم و یکی پرعلم و نظرم به عرش داده اند و دریافتم به دانش الله داده اند و من همچون مدثر سر در لباس ارحام و اصلاب داشتم و مرا خبر نبوده است که با من چه کارها دارند از برای ضعیفان آخر زمان که چون مورچه ی اسفل بی قرار و بی ثبات اند به برکت آنکه متابعت من کنند سوارشان گردانند پس مرا قرین ایشان بدان گردانیدند تا مر ایشان را راه نمایم خود من عزیزی خود را و عزت خود را نمی دانستم گویی که و الضحی قسم به چاشتگاه نماز چاشت من است واللیل زمان طاعت شب من است که فتهجد به نافلة لک اکنون من نیز مدثرم در پرده های غفلت تا برخیزم و خود را آگاه کنم که قم فأنذر و ربک فکبر والله اعلم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş