فصل ۵۹
ب بهاء ولد
0
Altın Yaprak
در وقت ذکر غفرانک و سبحانک می گفتم دلم به کرداری و جان به نظام الملک رفت الله الهام داد که اگر دل تو را به من یقین استی چرا جای دیگر روی چرا همه امید و حاجات به من نداری و چرا ملک و هرچه می طلبیدی از من نطلبیدی و روی دلت چرا سوی من نیستی باز سبحانک و غفرانک گفتم یعنی ای الله چون تویی من از توست و نظر و ادراک من از توست و عقل و روح من از توست و چشم و عقل و سمع ظاهر و باطن من از توست چگونه من مخاطب تو و مقابل تو و لب بر لب تو نباشم و جمله اجزای من در تو نبود الله الهام داد که این همه معقولی های تو و نظر تو بدین وجوه معاینه است و مخاطبه تو همین نقش مشاهده را بی هیچ وجهی ثابت می دار گفتم ای الله مگر مخاطبه ی من با تو چون جمادات و اجسام لطیفه را ماند چون باد و هوا و آب که خوش می وزانی و می رویانی و ایشان را از تو هیچ خبر نی و ایشان را خودی خود نی همه تویی
اکنون این حکمت های من چون کف را ماند که از من برآید و بیفتد و من در آن وقت از الله اندیشم که این حالت مرا الله چگونه بدید می آرد و ظاهر می کند باز می بینم که وساوس زبان مرا مانع است و رها نمی کند تا حالت نیکو از روح من سر برآرد اکنون می گویم که ای حالت من و ای روح من همچنان افتاده باشید سجده کنان مر الله را و من در الله نظر می کنم درآن وقتی که این ادراک مرا و این حالت مرا هست می کند هنوز الله تمثال ادراکم را و حالتم را می خواهد تا هست کند که من همانجا باشم و الله را بوسه می دهم و در او می غلطم و سر به سجده می نهم همانجا که ای الله مرا تمام مگردان و سر مرا در هوا مکن و به غیر خودم مشغول مکن که اول من تویی و آخر من تویی بی تو کجا روم آخر این عقلم از تنم روزی چندی اگر می برود دستار بر سرم راست نماند و کرته در برم درست نماند بی سر و سامان شوم با آنکه رباط روح با من است عجب بی تو اگر بمانم چگونه باشم
باز می دیدم که آخرت و بهشت و دوزخ و ملایکه و شیاطین و ملک مختلف و عرش و کرسی و عشق و محبت این همه بواطن خلقان است و رنگ دل هاست که هر کسی را رنگ دیگر است و عالم او دیگر است
و هر کسی را اندیشه است اما از اندیشه تا سر زبان ولایتی ست دور و دراز یک دروازه ی آن ذهن است و یک دروازه ی آن دهن است و زبان یک دربان دل است آنجا که اندیشه برآید و یک دربان است اینجا که از دهن برآید و اندیشه را هم مشرق است و هم مغرب است و تو ندانی که از مشرق است یا از مغرب است و یا از عرش است و دوری آن بی حد است و به یک طرفة العین به سر زبان می رسد چنانکه براق از زمین تا آسمان به یک ساعت طی کرد اکنون چون از دروازه ی دلت تا دهانت ولایت دور است از گزاف های دل از آن راه چیزی رها مکن که درآید و آن ولایت که بیرون سوی دل است بی نهایت است و در آنجا از دیو و پری و فرشتگان بی نهایت است و از بیرون سوی دهان خود عالم مشاهده است پس در این هر دو دربند جنگ نیک می باید کردن و اگر از آن راه درآمد باری از این راه نجهد و بیرون نیاید و الله اعلم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş