فصل ۶۸

ب بهاء ولد
0 Altın Yaprak
جنات عدن یدخلونها ای آدمی این اجزای تو را به خوشی های نوع نوع رسانیدیم و عطایای بامزه دادیم چون کحل مزه در دیده ی وجودت کشیدم به انعام مرا بشناس و در خدمت آی و فروریز تا همه اجزات را بامزه گردانم از همه وجوه و مقیمی شود این عرض سنگ سرمه مردم دیگر دیده ات را چون کحل دریافت مزه های رنگ ها و صورت ها داده ایم اگر چون سرمه خرد شود در فرمان طلبی چه عجب که اگر کحل دریافت مزه های رنگ های معانی را بدو ارزانی داریم ای چشم شرم دار از انعامش تا این دولت را با تو پاینده دارد گوش را که وعای دریافت مزه ی نقش هوا و نظم باد که سماعش می گویند گردانیده ایم ای گوش هوش دار فرمان ما را اگر چه فروریزی باز این مزه را به تو ارزانی توانیم داشتن لایسمعون فیها لغوا إلا سلاما ای استخوان ها و پشت و پهلو که در یکدیگر ترکیبی کرده ایم و درساخته اید با هم در شما توانایی فرستیم که شما ندانید که از کجا می آید و جنبشی از غیب در شما ظاهر کنیم و شما ندانید که بر چه نمط باید جنبیدن و عقل مدبریت فرستیم برای ترتیب خاص هان ای استخوان در مودتش چرا فرونمی ریزی و تقصیر می کنی عجب عقل و حرکت و قدرت در عالم غیب کم خواهد آمدن که تو را بدان بازنرساند آخر برخوانی که چند تا نان می بینی معطی اش را منعم می دانی و ولی نعمت می دانی و حق او می شناسی همچنین بر استخوانی چندی چو نزول می بینی معطی اش را منعم چرا ندانی و حق او چرا نشناسی و اگر گویی که می شناسم حق او را چگونه می شناسی که تکاپوی جز در کوی او می داری لقد خلقنا الإنسان فی أحسن تقویم آخر قدرت و قیمت و قامت شما زیاده از حیوانات است و حیوان بری سامان آن ندارند تا در بحر روند و بحریان را سامان آن نی تا در بر درآیند ای آدمی بچه تو را در بر و بحر نفاذ داده ایم و حساب و کتاب مر تو را داده ایم هر کجا که تو بنا افکنی شیران بیشه ها رها کنند آنجای را و برمند و اژدرها از آنجا بمانند چون جهانیان مطیع تو آمدند پس انعام ما در حق تو بیش آمد چون تو حق انعام ما نشناسی تو را سپس تر از همه حیوانات بازبرند ثم رددناه أسفل سافلین اکنون نظر را از شهوات نگاهدار تا قوه ی نظر را به هر جای باد ندهی چنانکه بعضی حشرات را نظر دهیم در بیضه ی وی یعنی که بیضه را در زیر بال چو نتواند گرفتن در زیر بال نظر بگیرد از روی کرم و آن نظر فرخ را بیرون آریم همچنان تو نیز چون نظر پراکنده نکنی به جای دیگر و به قوت در محل حق و ملک خود نگران باشی برکت ها پدید آید به زور شهوات که مایه ی قوی و کامروایی شماست به ناجایگاه مرانید تا به ضعف بدل نگردد و بی خبر و بی مایه نشوید چو قوم لوط بازگونگی کردند شهرستانشان را سرنگون کردند پس تکلیف و خطاب و فرمان از خداوند عز و جل خلعت است و هرکه او عزیزتر خطاب و بار تکلیف او را بیشتر زیرا که خلعت آن است آخر هر یک تنه را از انبیاء گفتند که با جهانی جنگ کن زکریا را علیه السلام گفتند خود را به دست اره بازده و آن یکی را به آتش تسلیم کردند و آن دگر را به آب و موسی را گفتند با عصایی با فرعونیان بیرون آی و این همه بلاست و آدمی خلعت به آن یابد اگر بلا نبودی تو را به چه نام خواندندی تا تو را خلعت آن جهانی دادندی الصابرین و الصادقین و القانتین و المنفقین و المستغفرین بالأسحار برای آن فرمود پس بلاهم نعمت است و هم محنت است تو را و این نعمت و بلا در سر او ضرا هنر تو را آشکار می کنند تا تو گواه خویشتن باشی و این قباله با تو باشد تا معلوم شود که تو چه را می شایی الله اکبر یعنی هرکه در خدمت الله بیشتر بود جهان او بیشتر بود چون تو ترک این عالم و ترک مشغولی این عالم بگویی و به خدمت الله آیی عالمی خوش تر و کسی بهتر و مشغولی زیباتر بدهد و الله اعلم

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.