فصل ۶۷

ب بهاء ولد
0 Altın Yaprak
و اعتصموا بحبل الله جمیعا یعنی این زمین چاهی است و در حرص رفتن و تنیدن دراین چاه فرورفتن است چون قارون و اگر فرونمی روی روی در چاه تاریکی چرا می بینی زود دست به حبل الله زن و جهدی بکن تا از این چاه برآیی توهر پیوندی که از روی این جهان می کنی از زن و فرزند برجی است که گرد زندان برمی آری تا حبس تو بیش باشد در زندان و هر مالی که جمع می کنی چنان است که دیوار زندان خلل می کند و تو کلوخ ها و سنگ ها می آری تا آن را استوار کنی و شادی طمع می داری باری نظر بیرون چاه کن تا صحرایی بینی آخر چند به میتین گرد چاه را می کاوی رفیع الدرجات یعنی که مؤمن را از آشنایی جهانیان الله برآرد و دل او را از پیوستگی خلقان قطع کند و از پلاس سوداها بیرون آرد و هرگاه که نظرت ازبهر خوش آمد به جایی تاختن ببرد بدان که طناب خیمه ی عدو خود را استوار می کنی اگر مست را و خفته را بربندند و او نداند چو آگهی در تنش آید و بجنبد داند که او را بسته اند باش تا از آگهی آن جهان به کالبد این جهانیان آگهی آید آنگاه بدانند که این جهان بی خبری است و معلومشان شود که چگونه در بندها شده اند گاه گاهی که رنج هات پدید آید چو بیخ درختان و بر یکدیگر افتد همچنان معقول که اگر صورت کالبدت پرده نشود مشرقیان و مغربیان بر تو و بر درد تو زارزار بگریندی و اگر این معقول را و یا محسوس را فرمود تا بدانی صورت بند دهند در آن جهان چه کنی رفیع الدرجات ذو العرش فرمود در آخر یلقی الروح من أمره فرمود تا بدانی که همه درجه در بیان وحی آسمانی ست اکنون ای خاکیان شما فرشی اید از حال عرش چه خبر دارید ای فرشی تو را عرشی همی باید شدن چون حمله ی حواس خمس می بباید روح تو را اگر حمله باشد مر عرش روح افزای را چه عجب باش تا آگهی به جهان بی آگهی برسد از عالم عرش که همه روح است و ارواح از آنجا چون درر نثار خاکیان است که ذو العرش یلقی الروح من امره علی من یشاء من عباده و این اجزای کالبدت را که بی خبرند آگهی دهند و همه اجزات را بینایی و دانایی دهند زیرا که یک جهت را سو باشد اما شش جهت را سو نباشد پس الله را بی سو ببینند و حضرت آفریدگار بی جهت و سوی نظر را هست کرد و عمل او در سوی سوی است چنانکه نظر را نظر داد بطرف سوی اگر نظرش دهد به بی سوی چه عجب باشد مردم دیده را نظر داد به غیر خود اگر نظرش دهد هم به خویشتن چه عجب معتزلی گوید که دید بی چگونه نباشد گوییم او را که الله فرمود الی ربها ناظره و چون الله چنین فرمود ما همان دید را ثابت می کنیم که مراد الله است بی چون خود هرکسی را به اندازه ی دید الله زندگی است هرکس که بیش دید زنده تر بود و هرکه کم دید پژمرده تر بود و هرکه بیش می بیند الله را اصل علوم را بیش داند و دین را نیکو داند پس مرد باید که دین شناس باشد و دین شناس آنگاه باشد که خود را و خوشی خود را بشناسد که تایبی بود در این سخن بگریست گفتم این گریه او را به از خنده ی اهل دنیا بیش باشد و او را آن گریه ی جان کنان نباشد و خوشی مرد دین موقوف کسی دیگر نباشد باز اهل دنیا خریدارطلب باشند و اهل دین از خریدار گریزان باشند از غایت خوشی خود و این آنگاه باشد که مزه ی خویش را بدانست و چون مزه ی خویش را بدانست دست و پاش را از حساب خود ندانست و محرم خویش نداشت چنانکه سحره که خوشی ایشان موقوف دست و پای ایشان نبود هرگاه که تو مزه ی خویش را حاصل کنی آتش و آب مزه ی تو را پراکنده نکند چنانکه ابراهیم و موسی فصل و علیهما السلام و الله اعلم

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.