فصل ۷۰
ب بهاء ولد
0
Altın Yaprak
قل إن کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله
قوم را گفتم که هیچ در جهان مزه یافته اید و هیچ از جهان دوستی و مزه ی شهوتی دیده اید پس متابعت رسول کنید تا به محبت کلی برسید اگر بگویید که یافته اید خبری دروغ از خوشی می گویید اکنون رخساره ی بعضی سرخ به وصول محبوبی ست و رخساره ی بعضی زرد به فراق محبوبی ست کسی نان از بهر جان کندن نخورد از بهر وصال جانان خورد و هیچ کاری نباشد و هیچ از بهری نباشد و آن از بهر محبوب است یا جنبش تو رقص است و رقص از بهر محبوب باشد هرگز کسی جز از بهر مرادی دمی نزند و همه مرادها مراد الله است که بی ارادت او مرادی برنیاید و هیچ قدمی بی مزه برنگیرند و شراب تلخ را بر باد لب شیرین نوش کنند و وحشت ها در بیابان ها و مغارات منکنس از بهر استیناسی باشد و جمادات بی تمیز تبع با تمیز است و تمییز همه از بهر محبوب آمد پس جهان آویخته ی محبوب آمد
و باز محبت شمعی آمد و همه جهان پروانه ی او و محبت چشمه ی خورشید آمد و همه جهان چون آثار انوار گرد او و همه موجودات روشن رویی از محبت دارند اکنون جهد کنید تا به سرای احبه روید که آنجا انقطاع وصل نباشد چنانکه طایفه ی احبه رفتند از آدم و نوح و ابراهیم علیهم السلام و محبت چون تنه ی درخت آمد و دگرها بر وی چون برگ لرزان باز هر تدبیری که می اندیشی آن را چون شکل حجابی می دان بر محبت الله اندک اندک و پاره پاره این حجاب را از خود دور می کن تا محبت الله را و الله را نیکوتر ببینی و چون هوا را یاد کردی زود به مصنوع آی و در آسمان و عالم نظر می کن که الله را مشاهده کردن جز به مصنوع نباشد
و باز اندیشه چو چشمه ایست که الله برمی جوشاند اگر آب خوش برمی جوشاند بر حریم تن سبزه و نواها و گل ها می روید و زمین تن را به هر طرفیش آب می رود و اگر آب شوره برمی جوشاند زمین تن شوره می شود و بی نفع می شود پس هماره در الله نگاه می کن که چگونه آب می دهد تن را همچنانکه اندیشه ها و خوشی و ناخوشی در کالبد من از پرده ی غیب بیرون می زند و از عین سپس پرده این معانی را برون می دهد
اکنون بیا تا دربند هیچ چیزی و هیچ حالتی نباشیم دست از خود بشوییم و خود را بمانیم تا به هرپهلو که بیفتیم افتاده باشیم چنانکه سپس مرگ اجزای من از من کجا رود جایی نرود و یاوه نشود آخر تو اسبی را لگام برمی نهی از تو نمی جهد پس الله چو آن جزو را رقم وجود بر نهاده است کجا رود آخر وجود قوی تر است از لگام گل اگرچه گلاب می شود از دست متصرف نمی رود راح روح را که در جام قالب ریخته اند روح از حی قیوم می یابد چو او قیوم است تو چرا نومیدی آخر تو را وقت بلوغ جنگ و جدال نفرمودند و تکلیف نکردند تا مزه ها برداشتی و نشان از مزه ی آخرت یافتی اکنون که بالغ شدی تکلیف که عین جنگ است و جهاد است با طبع و نفس تو را فرمودند تا به مزه ی آخرت هم برسی تو همه مر دوستی الله را باش تا همه حرکات تو پسندیده شود چون عشق آمد و محبت آمد حرکات تو موزون شود
اکنون اهل خبر را و خیر را تکلفی باید تا از او خیر و طاعت بروید فاما معصیت به خود بروید چندین هزار خار و خس از خود بروید اما نبات و اشجار مثمر را تا رنج نبری و نگاه نداری نروید از این معنی ست که اهل خیر اندک آمدند پس خلاصه ی نبات و حیوانات مؤمنانند
باز گفتم که نیکی و بندگی در وقت رنج باید که پدید آید زیرا که در وقت آسایش همه کس اوصاف حمیده دارد و رضا طلب الله باشد و شاکر نعم بود پس در رنج باید که هنر نیک از تو پدید آید یعنی بالله باشی چنانکه ایوب صابر و جمله انبیا علیهم السلام و آنگاه در رنج نیکو باشی که هرگز از رنج نیندیشی و یاد رنج در دل راه ندهی که اگر صورت رنج بیندیشی همواره خود در پریشانی باشی و الله اعلم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş