بخش ۵ - حکایت
ش شیخ بهایی
0
Altın Yaprak
با دف و نی دوش آن مرد عرب
وه چه خوش می گفت از روی طرب
أیها القوم الذی فی المدرسه
کل ما حصلتموه وسوسه
فکرکم ان کان فی غیر الحبیب
ما لکم فی النشاة الاخریٰ نصیب
فاغسلوا یا قوم عن لوح الفؤاد
کل علم لیس ینجی فی المعاد
ساقیا یک جرعه از روی کرم
بر بهایی ریز از جام قدم
تا کند شق پرده پندار را
هم به چشم یار بیند یار را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş