بخش ۳ - حکایة فی بعض اللیالی
ش شیخ بهایی
0
Altın Yaprak
شب که بودم با هزاران کوه درد
سر به زانوی غمش بنشسته فرد
جان به لب از حسرت گفتار او
دل پر از نومیدی دیدار او
آن قیامت قامت پیمان شکن
آفت دوران بلای مرد و زن
فتنه ایام و آشوب جهان
خانه سوز صد چو من بی خانمان
از درم ناگه درآمد بی حجاب
لب گزان از رخ برافکنده نقاب
کاکل مشکین به دوش انداخته
وز نگاهی کار عالم ساخته
گفت ای شیدا دل محزون من
وی بلاکش عاشق مفتون من
کیف حال القلب فی نار الفراق
گفتمش والله حالی لایطاق
یک دمک بنشست بر بالین من
رفت و با خود برد عقل و دین من
گفتمش کی بینمت ای خوش خرام
گفت نصب اللیل لکن فی المنام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş