بخش ۳ - حکایت هنبوی با ضحّاک
س سعدالدین وراوینی
0
Altın Yaprak
ملک زاده گفت شنیده ام که در عهد ضحاک که دو مار از هر دو کتف او بر آمده بود و هر روز تازه جوانی بگرفتندی و از مغز سرش طعمه آن دو مار ساختندی زنی بود هنبوی نام روزی قرعه قضای بد بر پسر و شوهر و برادر او آمد هر سه را باز داشتند تا آن بیداد معهود بر ایشان برانند زن به درگاه ضحاک رفت خاک تظلم بر سر کنان نوحه دردآمیز در گرفته که رسم هر روز از خانه ای مردی بود امروز بر خانه من سه مرد متوجه چگونه آمد آواز فریاد او در ایوان ضحاک افتاد بشنید و از آن حال پرسید واقعه چنانکه بود آنها کردند فرمود که او را مخیر کنند تا یکی ازین سه گانه که او خواهد معاف بگذراند و بدو باز دهند هنبوی را به در زندان سرای بردند اول چشمش بر شوهر افتاد مهر مؤالفت و موافقت در نهاد او بجنبید و شفقت ازدواج در ضمیر او اختلاج کرد خواست که او را اختیار کند باز نظرش بر پسر افتاد نزدیک بود که دست در جگر خویش برد و به جای پسر جگر گوشه خویشتن را در مخلب عقاب آفت اندازد و او را به سلامت بیرون برد همی ناگاه برادر را دید در همان قید اسار گرفتار سر در پیش افکند خوناب حسرت بر رخسار ریزان با خود اندیشید که هر چند در ورطه حیرت فرو مانده ام نمی دانم که از نور دیده و آرامش دل و آرایش زندگانی کدام اختیار کنم و دل بی قرار را بر چه قرار دهم اما چه کنم که قطع پیوند برادری دل به هیچ تأویل رخصت نمی دهد ع بر بی بدل چگونه گزیند کسی بدل زنی جوانم شوهری دیگر توانم کرد و تواند بود که ازو فرزندی آید که آتش فراق را لختی به آب وصال او بنشانم و زهر فوات این را به تریاک بقای او مداوات کنم لیکن ممکن نیست که مرا از آن مادر و پدر که گذشتند برادری دیگر آید تا این مهر برو افکنم ناکام و ناچار طمع از فرزند و شوهر برگرفت و دست برادر برداشت و از زندان به در آورد این حکایت به سمع ضحاک رسید فرمود که فرزند و شوهر را نیز به هنبوی بخشید این افسانه از بهر آن گفتم تا شاه بداند که مرا از گردش روزگار عوض ذات مبارک او هیچکس نیست و جز از بقای عمر او به هیچ مرادی خرسند نباشم و می اندیشم از وبال آن خرق که در خرق عادت پدران می رود که عیاذا بالله حبل نسل به انتقاض رسد و عهد دولت به انقراض انجامد کما قال عز من قایل فقطع دابر القوم الذین ظلموا شاه گفت نقش راستی این دعوی از لوح عقیدت خویش برمی خوانم و می دانم که آنچه می نمایی رنگ تکلف ندارد اما می خواهم که به طریق محاوله بی مجادله درین ابواب خطاب دستور بشنوی و میان شما به تجاوب و تناوب فصلی مشبع و مستوفی رود تا از تمحیص اندیشه شما آنچ زبده کارست بیرون افتد و من بر آن واقف شوم ملک زاده گفت شبهت نیست که اگر دستور به فصاحت زبان و حصافت رای و دهای طبع و ذکای ذهن که او را حاصل است خواهد که هر نکته ای را قلبی و هر ایجابی را سلبی و هر طردی را عکسی اندیشد تواند اما شفاعت به لجاج و نصیحت به احتجاج متمشی نگردد و من به قدر وسع خویش درین راه قدمی گذاردم و حجاب اختفا از چهره حقیقت کار برانداختم اگر می خواهی که گفته من در نصاب قبول قرار گیرد قد تبین الرشد من الغی و اگر نمی خواهی که بر حسب آن کار کنی لا اکراه فی الدین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş