غزل شمارهٔ ۱۳
ش شیخ بهایی
0
Altın Yaprak
اگر کنم گله من از زمانه غدار
به خاطرت نرسد از من شکسته غبار
به گوش من سخنی گفت دوش باد صبا
من از شنیدن آن گشته ام ز خود بیزار
که بنده را به کسان کرده ای شها نسبت
که از تصور ایشان مرا بود صد عار
شها شکایت خود نیست گرچه از آداب
ولی به وقت ضرورت روا بود اظهار
رواست گر من از این غصه خون بگریم خون
سزاست گر من از این غصه زار گریم زار
بپرس قدر مرا گرچه خوب می دانی
که من گلم گل خارند این جماعت خار
من آن یگانه دهرم که وصف فضل مرا
نوشته منشی قدرت به هر در و دیوار
به هر دیار که آیی حکایتی شنوی
به هر کجا که روی ذکر من بود در کار
تو قدر من نشناسی مرا به کم مفروش
بهاییم من و باشد بهای من بسیار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş