غزل شمارهٔ ۱۲
ش شیخ بهایی
0
Altın Yaprak
آتش به جانم افکند شوق لقای دلدار
از دست رفت صبرم ای ناقه پای بردار
ای ساربان خدا را پیوسته متصل ساز
ایوار را به شبگیر شبگیر را به ایوار
در کیش عشقبازان راحت روا نباشد
ای دیده اشک می ریز ای سینه باش افگار
هر سنگ و خار این راه سنجاب دان و قاقم
راه زیارت است این نه راه گشت بازار
با زایران محرم شرط است آن که باشد
غسل زیارت اما از اشک چشم خونبار
ما عاشقان مستیم سر را ز پا ندانیم
این نکته ها بگیرید بر مردمان هشیار
در راه عشق اگر سر بر جای پا نهادیم
بر ما مگیر نکته ما را ز دست مگذار
در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی
در کار ما بهایی کرد استخاره صد بار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş