وادی السباع
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
بیشه ای بود در آن نزدیکی
شهره در موحشی و تاریکی
بود معروف به وادی سباع
واندر آن از دد و از دام انواع
وادییی هول و خطرناک و مخوف
همچو دوزخ به مخافت معروف
آب در زیرو نیستان به زبر
درس ده خار بنانی کب دگر
آن نیستان که درو مرگ چونی
رسته و بسته کمر در ره وی
کردی ار غول در آن بیشه گذار
گم شدی در خم و پیچ نیزار
دیولاخی که در آن ورطه ز هول
دیو بر خویش دمیدی لاحول
باغ وحشی نه که ملکی ز وحوش
هر طرف وحشییی افکنده خروش
جنگلی پیرتر از دهر سپنج
چین به رخساره اش از مار شکنج
چون فلک دامن پهناور او
دیده گرک به شب اختر او
هر طرف شیر نری نعره زنان
نعره اش زهره در پیل تنان
محضر قتل جوانان دلیر
جای مهرش اثر پنجه شیر
فرش راهش ستخوان های کهن
دنده و جمجمه و ساق و لگن
کرده بر خاربنش جوجه غراب
آشیان بسته به تلهاش عقاب
مرزش از صدمت دندان گراز
هر قدم کرده دهان گله باز
روی هر سنگ ددی صدرنشین
پشت هر بوته پلنگی به کمین
از هر اشکفتی و سمجی پیدا
اژدری هایل و ماری شیدا
اژدهایش ز سر شاخ بلند
گشته برگردن زرافه کمند
شیرکپیش بجسته به نبرد
بزده یک تنه بر مرکب و مرد
ببر بشکسته گوزنان به شکار
میزبان گشته به یوز و کفتار
هر طرف جانوری در تک و تاز
کرده گردن ز پی طعمه دراز
روز هریک به کناری رفته
هر ددی در بن خاری خفته
شب برون آمده از بهر شکار
بسته بر راهروان راه گذار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş