شمارهٔ ۱۷
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماست
کی به مسجد سزد آن شمع که در خانه رواست
به وفایی که نداری قسم ای ماه جبین
هر جفایی که کنی بر دل ما عین وفاست
اگر از ربختن خون منت خرسندی است
این نه خون است بیا دست در او زن که حناست
سر زلف تو ز چین مشک تر آورده به شهر
از ختن مشک مخواهید حریفان که خطاست
من گرفتار سیه چرده شوخی شده ام
که به من دشمن و با مردم بیگانه صفاست
یوسف از مصر سفر کرد و بدینجا آمد
گو به یعقوب که فرزند تو در خانه ماست
روزی آیم به سرکوی تو و جان بدهم
تا بکوبند که این کشته آن ماه لقاست
زود باشدکه سراغ من تهمت زده را
از همه شهر بگیری و ندانندکجاست
اگرت یار جفا کرد و ملامت راهب
غم مخور دادرس عاشق مظلوم خداست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş