شمارهٔ ۲۹
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
شاهدی کز پی او دیده گریانی نیست
نوبهاریست که هیچش نم بارانی نیست
گر شبانگه نشود دیده ابری گریان
بامدادان به چمن غنچه خندانی نیست
الله الله مکن ای ابر چنین سنگدلی
کز عطش در دل افسرده ما جانی نیست
گرتوبر سبزه وربحان نکنی مرحمتی
برلب جوی دگر سبزه وریحانی نیست
آتش جور عدو بس تو دگر باد مدم
مستان آب کسی را که به کف نانی نیست
ای بهار ار به حقیقت رسی اولی است که چرخ
سنگ بارد به چنین شهرکه انسانی نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş