شمارهٔ ۴۱
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
رخ تو دخلی به مه ندارد
که مه دو زلف سیه ندارد
به هیچ وجهت قمر نخوانم
که هیچ وجه شبه ندارد
بیا و بنشین به کنج چشمم
که کس در این گوشه ره ندارد
نکو ستاند دل از حریفان
ولی چه حاصل نگه ندارد
حریف کم ظرف ز روی معنی
بود سبویی که ته ندارد
حدیث حال تبه چه داند
کسی که حال تبه ندارد
بیا به ملک دل ار توانی
که ملک دل پادشه ندارد
عداوتی نیست قضاوتی نیست
عسس نخواهد سپه ندارد
یکی بگوید به آن ستمگر
بهار مسکین گنه ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş