شمارهٔ ۶۴
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
از ما به جز از وفا نیاید
وز یار به جز جفا نیاید
دلبر چه بلا بود که هرگز
نزد من مبتلا نیاید
حرزی است مرا نهان کزان حرز
در خانه ما بلا نیاید
من کوه غم توام ولیکن
زین کوه دگر صدا نیاید
در خانه ما نیایی آری
منعم بر بینوا نیاید
شادان خبر غمی نپرسد
سلطان به سر گدا نیاید
و آن را که قدم به فرش دیباست
در خانه ی بوربا نیاید
آخر ز خدا بترس اگر هیچ
از روی منت حیا نیاید
گوبی که ز عشق دست بردار
این کار ز دست ما نیاید
من زلف تو مشک چین نخوانم
کز اهل ادب خطا نیاید
بر ما قلبت چرا نسوزد
بر ما رحمت چرا نیاید
بیگانه بود بهار آنجا
کاوازه آشنا نیاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş