شمارهٔ ۷۷
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
منم که خط غلامی دهم به نیم سلام
دل من است که قانع شود به یک پیغام
کنون که گردش ایام را ثباتی نیست
همان خوشست که در عشق بگذرد ایام
من آن مقام بلند از کجا به دست آرم
که عاشقانه بیایم در آن بلند مقام
من آن نی ام که هلال از تمام نشناسم
مه دو هفته هلال است و عارض تو تمام
چراغ وصل بیفروز و حجره روشن کن
که آفتاب جدایی رسیده بر لب بام
غمم بکشت که خوبان چرا ندانستند
که خدعه باز کدامست و عشق باز کدام
به نام عشق که از عشق رخ نخواهم تافت
اگر دچار ملامت شوم و گر بدنام
بهار باشد و بس آن که در ارادت دوست
کشیده طعنه کفر و ملامت اسلام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş