شمارهٔ ۹۱
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
علی الصباح که بر طره ات زنی شانه
هزار نافه گشایی میان کاشانه
گر از بهشت گریزد کسی رواست بسی
که هست چون تو بهشتی رخیش درخانه
کسان زنند به دیوانگیم طعنه و من
بر آن که از غم عشق تو نیست دیوانه
کجا برون روی ای مهر دوست از دل من
که گنج را نسزد جای جز به ویرانه
کنون که وصل میسر نمی شود باری
من و فراق تو و ناله های مستانه
بگو به دوست نشاید نهاد پای امید
به خانه ای که در آن سرکشید بیگانه
عجب نباشد اگر شمع را بسوزد تن
به جرم اینکه زد آتش به جان پروانه
بهار کشته ترکی بود که در ره او
گذشته شعر وی از تاشکند و فرغانه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş