شمارهٔ ۱۳۶ - گیو تاجر
م ملکالشعرا بهار
0
Altın Yaprak
گیو تاجر نموده این اوقات
چارقی چند وارد از لندن
مورد آزمون هر نادان
مایه امتحان هر چلمن
رویه اش وصله ای ز چکمه زال
زیره اش تخت چارق بهمن
سپر طوس بوده کز دم تیغ
رفته از کار روز جنگ پشن
نوک آن تیز همچو نیزه گیو
دهنش باز چون چه بیژن
رنگ آن همچو چهره عفریت
پوزه اش همچو پوز اهریمن
شوم چون کفش شرحبیل عرب
کهنه چون موزه اویس قرن
مایه نقرس و کفیدن پای
همچو کفشی که باشد از آهن
درخور پوشش حسن
کج و معوج چو اصل پای حسن
هر که آن را بدید و خنده نکرد
یا بود کور یا بود کودن
و آنکه آن را خرید و گریه نکرد
یا ز سنگ است پاش یا ز چدن
و آنکه پوشید و پای او نشکست
هرچه دارد گنه به گردن من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş