تهنیت فتح آذربایجان

م ملک‌الشعرا بهار
0 Altın Yaprak
فلق لیل الفراق وریح وصل تفوح وصاح دیک الصباح فقم لاجل الصبوح زان می گلگون بیار نهفته از عهد نوح کوکب برج ظفر گوهر درج فتوح نیرو بخشای تن راحت افزای روح نه جان که انباز جان نه خون که همرنگ خون خیز که آزادوار روز و شبان می زنیم هرکه کند منع می تاخته بر وی زنیم بر فرس پردلی بار دگر هی زنیم ز آذر آبادگان یکسره بر ری زنیم از می فتح و ظفر جام پیاپی زنیم به یاد سالار دین به رغم بدخواه دون حضرت ستارخان سپهبد نامدار امیر نصرت پژوه هژبر دشمن شکار پیل دمان روز رزم شیر ژیان وقت کار تیغش مغفر شکاف تیرش خفتان کذار آنکه بهک دار وگیر آنکه ز یک گیر ودار کرد ز خون عدو دشت و دمن لاله گون عین الدوله که بود دیده شه سوی او پشت ستبدادیان گرم ز بازوی او شاه به اسب و سوار فزود نیروی او کرد به تبریز رخ جیش جهان جوی او پر شد صحرا و دشت از تک اردوی او بر شد گرد سپاه بر فلک نیلگون رسید و آغاز کار خواست به نیرنگ و رنگ به حلیه آرد شتاب به کوشش آرد درنگ دید چو نیرنگ او نیک نبخشید رنگ با سپه و تیپ و توپ به جنگ بگشود چنگ نیز ز سوی دگر تاخت به میدان جنگ دلیر فرخ نژاد امیر والا شیون فداییان وطن هریک چون قسوره فوجی در میمنه فوجی در میسره مرکز پیکار را گشت اجل دایره گشت ز شلیک توپ کار عدو یکسره جمله هزیمت شدند جانب کوه و دره گرفته راه فرار شکسته پای سکون مژده که بالا گرفت دولت ستارخان شهره آفاق شد صولت ستارخان کوس جلالت نواخت نصرت ستارخان بار دگر در رسید نوبت ستارخان سر به فلک برکشید رایت ستارخان رایت بیداد و جور گشت از او سرنگون کسان که کار جهان بهر خدا کرده اند رایتی از معدلت بر سرپا کرده اند حکم به حق رانده اند کار به جا کرده اند وآنانک از عدل و داد روی فراکرده اند جمله خطا رفته اند جمله خطا کرده اند فلاتوجه لهم دعهم فهم خاطیون زین گره بی خرد چشم نکویی مدار کشان ز بی دانشی گشته تبه روزگار باش کزینان کشد قهر خدایی دمار شعله قهر خدا زود شود آشکار حامی ملت رسید با سپهی بی شمار سازد این قوم را یکسره خار و زبون ای گره شه پرست روی به راه آورند روی به راه آورید پشت به شاه آورید لشکر ملت رسید عذر گناه آورید در کنف لطفشان جمله پناه آورید عذر جنایات را ز جان گواه آورید فلیستجیبوا لکم ان کنتم صادقون زودا زودا که عدل منظره بالا زند حضرت ستارخان خیمه به صحرا زند پای تقدم نهد کوس معادا زند توپ شرر بار او لطمه بر اعدا زند کوکب اقبال سر از افق ما زند اختر بخت عدو زود شود واژگون همت ستارخان چون به وطن یار شد باقر خانش ز جان یار وفادار شد در همه جا یار او ایزد ستار شد این یک سالار شد آن یک سردار شد زبن سر و سالار کار محکم و ستوار شد عمر عدو گشت کم فر وطن شد فزون صورت کبر و نفاق شد ز تو پیراسته صفحه تاریخ دهر شد ز تو آراسته بنشست از تیغ تو فتنه برخاسته قوت خصم تورا روز و شبان کاسته این همه فر و جلال برتو خدا خواسته می نتوان با خدای دم زدن از چند و چون تا تو گرفتی قبول از علمای نجف فر تو پیشی گرفت از امرای سلف نصرت و اقبال و جاه پیش تو بربست صف گشته به تیر بلا سینه خصمت هدف دوران دوران تو است شاد زی و لاتخف ان الله معک فی ای وقت تکون

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.