بخش ۱۵
ا ابوالفضل بیهقی
0
Altın Yaprak
امیر شهاب الدوله -رضي الله عنه- چون از دامغان برفت نامه ها فرمود سوی سپاه سالار خراسان غازی حاجب و سوی قضاة و اعیان و رییس و عمال که وی آمد و چنان باید که کارها ساخته باشند و حاجب غازی که اثری بدان نیکویی از وی ظاهر گشته است و خدمتی بدان تمامی کرده ثمرتی سخت بانام خواهد یافت باید که به خدمت آید با لشکرها چه آنکه با وی بودند و چه آنکه به نوی فراز آورده است همه آراسته با سلاح تمام و دانسته آید که آن کسان را که به نوی اثبات کرده است هم بر آن جمله که وی دیده است و کرده است بداشته آید و نواخت و زیادتها باشد و علفها که عمال و رییس را باید ساخت دانیم که آماده است و اگر در چیزی خلل است بزودی در باید یافت که آمدن ما سخت نزدیک است چون نامه ها دررسید با خیلتاش مسرع حاجب غازی و دیگران کارها بجدتر پیش گرفتند و آنچه ناساخته بود بتمامی بساختند و هر تکلف که گمان گشت اهل سلاح به جای آوردند
و امیر مسعود به روستای بیهق رسید در ضمان سلامت و نصرت و غازی سپاه سالار خراسان به خدمت استقبال رفت با بسیار لشکر و زینتی و اهبتی تمام بساخت
امیر بر بالایی بایستاد و غازی پیش رفت و سه جای زمین بوسه داد امیر فرمود تا او را کرامت کردند و بازو گرفتند تا فراز آمد و رکاب امیر ببوسید امیر گفت آنچه بر تو بود کردی آنچه ما را می باید کرد بکنیم سپاه سالاری دادیم تو را امروز چون در ضمان سلامت به نشابور رسیم خلعت بسزا فرموده آید و غازی سه بار دیگر زمین بوسه داد و سیاه داران اسب سپاه سالار خواستند و برنشاندند و دور از امیر بایستاد و نقیبان را بخواند و گفت لشکر را باید گفت تا بتعبیه درآیند و بگذرند تا خداوند ایشان را ببیند و مقدمان و پیش روان نیکو خدمت کنند نقیبان بتاختند و آگاه کردند و بگفتند و آوازهای بوق و دهل و نعره مردان بخاست سخت بقوت و نخست جنیبتان بسیار با سلاح تمام و برگستوان و غلامان ساخته با علامتها و مطردها و خیل خاصه او بسیار سوار و پیاده و بر اثر ایشان خیل یک یک سرهنگ می آمد سخت نیکو و تمام سلاح و خیل خیل میگذشت و سرهنگان زمین بوسه می دادند و می ایستادند و از چاشتگاه تا نماز پیشین روزگار گرفت تا همگان بگذشتند پس امیر غازی سپاه سالار را و سرهنگان را بنواخت و نیکویی گفت و از آن بالا براند و به خیمه فرودآمد
و دیگر باره برنشست و قصد شهر کرد و مسافت سه فرسنگ بود میان دو نماز حرکت کرده بود و به خوابگاه به شهر آمد و در شهر نشابور بس کس نمانده بود که همه به خدمت استقبال یا نظاره آمده بودند و دعا می کردند و قران خوانان قران همی خواندند امیر -رضي الله عنه- هر کس را از اعیان نیکوییها می گفت خاصه قاضی امام صاعد را که استادش بود و مردمان بدین ملک تشنه بودند روزی بود که کس مانند آن یاد نداشت و چون به کرانه شهر رسید فرمود تا قوم را بازگردانیدند و پس سوی باغ شادیاخ کشید و به سعادت فرودآمد دهم شعبان این سال و بناهای شادیاخ را به فرشهای گوناگون بیاراسته بودند همه از آن وزیر حسنک از آن فرشها که حسنک ساخته بود از جهت آن بناها که مانند آن کس یاد نداشت و کسانی که آنرا دیده بودند در اینجا نبشتم تا مرا گواهی دهند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş