بخش ۴ - عذر نوشتن تاریخ

ا ابوالفضل بیهقی
0 Altın Yaprak
این فصل نیز به پایان آمد و چنان دانم که خردمندان- هر چند سخن دراز کشیده ام- بپسندند که هیچ نبشته نیست که آن به یکبار خواندن نیرزد و پس ازین عصر مردمان دیگر عصرها با آن رجوع کنند و بدانند و مرا مقررست که امروز که من این تألیف می کنم درین حضرت بزرگ - که همیشه باد- بزرگان اند که اگر به راندن تاریخ این پادشاه مشغول گردند تیر بر نشانه زنند و به مردمان نمایند که ایشان سواران اند و من پیاده و من با ایشان در پیادگی کند و با لنگی منقرس و چنان واجب کندی که ایشان بنوشتندی و من بیاموزمی و چون سخن گویندی بشنومی و لکن چون دولت ایشان را مشغول کرده است تا از شغل های بزرگ اندیشه می دارند و کفایت می کنند و میان بسته اند تا به هیچ حال خللی نیفتد که دشمنی و حاسدی و طاعنی شاد شود و به کام رسد به تاریخ راندن و چنین احوال و اخبار نگاه داشتن و آن را نبشتن چون توانند رسید و دل ها اندران چون توانند بست پس من به خلیفتی ایشان این کار را پیش گرفتم که اگر توقف کردمی منتظر آنکه تا ایشان بدین شغل بپردازند بودی که نپرداختندی و چون روزگار دراز بر آمدی این اخبار از چشم و دل مردمان دور ماندی و کسی دیگر خاستی این کار را که برین مرکب آن سواری که من دارم نداشتی و اثر بزرگ این خاندان بانام مدروس شدی و تاریخ ها دیده ام بسیار که پیش از من کرده اند پادشاهان گذشته را خدمتکار ان ایشان که اندران زیادت و نقصان کرده اند و بدان آرایش آن خواسته اند و حال پادشاهان این خاندان -رحم الله ماضیهم و أعز باقیهم - به خلاف آن است چه بحمد الله تعالی معالی ایشان چون آفتاب روشن است و ایزد -عز ذکره- مرا از تمویهی و تلبیسی کردن مستغنی کرده است که آنچه تا این غایت براندم و آنچه خواهم راند برهان روشن با خویشتن دارم و چون از خطبه این فصول فارغ شدم به سوی تاریخ راندن بازرفتم و توفیق خواهم از ایزد -عز ذکره- بر تمام کردن آن علی قاعدة التاریخ و پیش ازین در تاریخ گذشته بیاورده ام دو باب دران از حدیث این پادشاه بزرگ -أنار الله برهانه - یکی آنچه بر دست وی رفت از کارهای بانام پس از آن که امیر محمود -رضي الله عنه- از ری بازگشت و آن ولایت بدو سپرد و دیگر آنچه برفت وی را از سعادت به فضل ایزد -عز ذکره- پس از وفات پدرش در ولایت برادرش در غزنین تا آنگاه که به هرات رسید و کارها یک رویه شد و مراد ها به تمامی به حاصل آمد چنانکه خوانندگان بر آن واقف گردند و نوادر و عجایب بود که وی را افتاد در روزگار پدرش چند واقعه بود همه بیاورده ام درین تاریخ به جای خویش در تاریخ سال های امیر محمود و چند نکته دیگر بود سخت دانستنی که آن به روزگار کودکی چون یال برکشید و پدر او را ولی عهد کرد واقع شده بود و من شمتی ازان شنوده بودم بدان وقت که به نشابور بودم سعادت خدمت این دولت -ثبتها الله - را نایافته و همیشه می خواستم که آن را بشنوم از معتمدی که آن را برأی العین دیده باشد و این اتفاق نمی افتاد تا چون درین روزگار این تاریخ کردن گرفتم حرصم زیادت شد بر حاصل کردن آن چرا که دیرسال است تا من درین شغلم و می اندیشم که چون به روزگار مبارک این پادشاه رسم اگر نکتها بدست نیامده باشد غبنی باشد از فایت شدن آن اتفاق خوب چنان افتاد در اوایل سنه خمسین و أربعمایه که خواجه بوسعد عبدالغفار فاخر بن شریف حمید امیر المؤمنین -أدام الله عزه- فضل کرد و مرا درین بیغوله عطلت بازجست و نزدیک من رنجه شد و آنچه در طلب آن بودم مرا عطا داد و پس به خط خویش نبشت و او آن ثقه است که هر چیزی که خرد و فضل وی آن را سجل کرد به هیچ گواه حاجت نیاید که این خواجه -أدام الله نعمته - از چهارده سالگی به خدمت این پادشاه پیوست و در خدمت وی گرم و سرد بسیار چشید و رنج ها دید و خطر های بزرگ کرد با چون محمود -رضي الله عنه- تا لاجرم چون خداوند به تخت ملک رسید او را چنان داشت که داشت از عزت و اعتمادی سخت تمام و مرا با این خواجه صحبت در بقیت سنه احدی و عشرین افتاد که رایت امیر شهید -رضي الله عنه- به بلخ رسید فاضلی یافتم او را سخت تمام و در دیوان رسالت با استادم بنشستی و بیشتر از روز خود پیش این پادشاه بودی در خلوت های خاصه و واجب چنان کردی بلکه از فرایض بود که من حق خطاب وی نگاه داشتمی اما در تاریخ بیش ازین که راندم رسم نیست و هر خردمندی که فطنتی دارد تواند دانست که حمید امیر المؤمنین به معنی از نعوت حضرت خلافت است و کدام خطاب ازین بزرگ تر باشد و وی این تشریف به روزگار مبارک امیر مودود -رحمة الله علیه- یافت که وی را به بغداد فرستاد به رسولی به شغلی سخت بانام و برفت و آن کار چنان بکرد که خردمندان و روزگاردیدگان کنند و بر مراد باز آمد چنانکه پس ازین شرح دهم چون به روزگار امیر مودود رسم و در روزگار امیر عبدالرشید از جمله همه معتمدان و خدمتکاران اعتماد بر وی افتاد از سفارت بر جانب خراسان در شغلی سخت بانام از عقد و عهد با گروهی از محتشمان که امروز ولایت خراسان ایشان دارند و بدان وقت شغل دیوان رسالت من می داشتم و آن احوال نیز شرح کنم به جای خویش پس از آن حال ها گذشت بر سر این خواجه نرم و درشت و درین روزگار همایون سلطان معظم ابوشجاع فرخزاد بن مسعود -أطال الله بقاءه و نصر لواءه - ریاست بست بدو مفوض شد و مدتی دراز بدان ناحیت ببود و آثار خوب نمود و امروز مقیم است به غزنین عزیزا مکرما به خانه خویش و این نکته چند نبشتم از حدیث وی و تفصیل حال وی فرا دهم درین تاریخ سخت روشن به جایهای خویش إن شاء الله تعالی و این چند نکت از مقامات امیر مسعود -رضي الله عنه- که از وی شنودم اینجا نبشتم تا شناخته آید و چون ازین فارغ شوم آنگاه نشستن این پادشاه به بلخ بر تخت ملک پیش گیرم و تاریخ روزگار همایون او را برانم

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.