شمارهٔ ۲۸
م مجیرالدین بیلقانی
0
Altın Yaprak
دل سوختست چون به وصالت نمی رسد
جان خسته تا به صورت حالت نمی رسد
از حد گذشت کار جمال تو پس رواست
گر عقل ما به کنه کمالت نمی رسد
مه را چه سود گرد فلک تاختن که او
با حسن خود به گرد جمالت نمی رسد
گفتی که دل به وصل بده راضیم بدین
لیکن دل از غمت به وصالت نمی رسد
مردیم از آرزوی خیال تو پس به ما
وصلت کجا رسد چو خیالت نمی رسد
گر در خطست دل ز غمت حق به دست اوست
کز خط غم به نقطه خالت نمی رسد
با تو مجیر پر نتواند فشاند از آنک
سیمرغ عقل در پر و بالت نمی رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş