شمارهٔ ۳۶
م مجیرالدین بیلقانی
0
Altın Yaprak
با که گشایم نفس کاهل صفایی نماند
در همه روی زمین بسته گشایی نماند
بر چمن روزگار پی چه نهم کاندرو
نوش نهالی نرست مهر گیایی نماند
قافله خرمی زان سوی عالم گذشت
وز پی واماندگان بانگ درایی نماند
دل طلب یار کرد باز بترکش گرفت
دید که در هیچ کس هیچ وفایی نماند
بر سر کوی جهان انس مگیر ای مجیر
کز همه دل خستگان جنس تو جایی نماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş