شمارهٔ ۵
م مجیرالدین بیلقانی
0
Altın Yaprak
عهدیست تا نصیبه ما از جهان غم است
حال دل از فلک چو فلک نیک بر هم است
در عالم از فراغت خاطر اثر نماند
آری مگر فراغت از آن سوی عالم است
در مدت جوانی و در عهد کودکی
ما را چه روز رنج و چه هنگام ماتم است
در بر مراد خویش یکی دم نمی زند
از بس که با حوادث ایام درهم است
جستم ز روزگار دمی خوش زمانه گفت
چیزی مجوی بیش که اندر جهان کم است
در دست ماست خاتم اقبال و کار عیش
هر روز باشگونه تر از نقش خاتم است
کردم مسلم آنکه درین عهد کم کسی است
کو را ز روزگار دلی خوش مسلم است
دارم هر آن چه باید از اسباب خرمی
اما خلاف در دل آزاد و خرم است
هر عشرتی که بی دل فارغ کنی هباست
هر شادی ای که از سر وحشت کنی غم است
خود غم مگیر با که زنم دم که در جهان
نه یار دلنواز و نه دلدار محرم است
ای غم به آخر آی که خامی بسی نمود
این رنج ها که در خم این سبز طارم است
دیدیم روی غصه کنون وقت خوشدلی است
خوردیم زخم فتنه کنون جای مرهم است
انصاف ده که قسمت ما غم بسی رسید
گر زانکه در جهان غم و شادی مقسم است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş