غزل شمارهٔ ۱۰۱۸
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نامم هوس نگین ندارد
نظمم چو نفس زمین ندارد
همت چه فرازد از تکلف
دامان سپهر چین ندارد
هستی جز شبهه نیست لیکن
بر شبهه کسی یقین ندارد
در طبع لییم شرم کس نیست
خستن عرق جبین ندارد
هرچند به دامنش بپوشی
دست کرم آستین ندارد
درد وطن از شکسته دل پرس
چینی جز مو ز چین ندارد
هر سو نظر افکنی اسیریم
صیادی ما کمین ندارد
خود خصم خودیم ورنه گردون
با خلق ضعیف کین ندارد
عیش و الم از تو پیش رفته ست
فرصت دم واپسین ندارد
عیش و الم از تو پیش رفته ست
فرصت دم واپسین ندارد
ما و تو خراب اعتقادیم
بت کار به کفر و دین ندارد
تعداد به عالم احد نیست
او در هرجاست این ندارد
هر جلوه که ناگزیر اویی
خواهی دیدن ببین ندارد
شوقی ست ترانه سنج فطرت
بیدل سر آفرین ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş