ب

بیدل دهلوی

2.828 şiir

0 Altın Yaprak

بیدل دهلوی şiirleri

Arama yardımı

ما حریفان بزم اسراریم مست جام شهود دیداریم جوش بحر محیط لاهوتیم فیض صبح جهان انواریم…

آیینه بر خاک زد صنع یکتا تا وانمودند کیفیت ما بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم خود را به هر رنگ کردیم رسوا…

به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا سر مویی گر اینجا خم شوی بشکن کلاه آنجا ادبگاه محبت ناز شوخی برنمی دارد چو شبنم سر به مهر اشک می بالد نگاه آنجا…

به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را مبادا خشکی افشاردگلوی شیشه مل را ز دلها تا جنون جوشد نگاهی را پرافشان کن جهان تا گرد دل گیرد پریشان سازکاکل را…

1

جایی که جام در دست آن مه خرام دارد مژگان گشودن آنجا مهتاب و بام دارد عام است ذکر عشاق در معبد خیالش گر برهمن نباشد بت رام رام دارد…

ادب چون ماه نو امشب پی تکلیف من دارد قدح کج کرده صهبایی که شرم از ریختن دارد به وضع غنچه فرصت می دهد آواز گل ها را که لب زینهار مگشایید خاموشی چمن دارد…

ز شرم سرنوشتی کز ازل بنیاد من دارد عرق در چین پیشانی زمین آبکن دارد بساط ناز می پردازم اما ساز فرصت کو مه اینجا پیشتر ز آرایش دامن شکن دارد…

سحر آه و گلستان نکهت و بلبل فغان دارد جهانی سوی بیرنگی ز حسرت کاروان دارد تأمل گر کنی هر کس به رنگی رفته است از خود تپشهایی که دارد بحر گوهر هم همان دارد…

اگر خضر خطت از چشمه حیوان نشان دارد عقیق لب چرا چون تشنگان زیر زبان دارد نمی دانم شهادتگاه شوق کیست این وادی که رفتنهای خون بسمل اینجا کاروان دارد…

به پستی وانماند هر که از دردی نشان دارد سحر از چاکهای دل به گردون نردبان دارد به دوش الرحیلی بار حسرت می کشد عالم جرس عمری ست چون گل محمل این کاروان دارد…

به خیال زنده بودن هوس بقا ندارد چو حباب جرم مینا سر ما هوا ندارد سحر چه گلستانیم که به حکم بی نشانی گل رنگ راه بویی به دماغ ما ندارد…

فنا کی شغل سودای محبت را زیان دارد سری دارم که تا خاک هوای اوست جان دارد دم نایی ست افسون نوای هستی ام ورنه هنوزم ناله نی در نیستان آشیان دارد…

کام دل از لب خاموش گرفتن دارد نشیه ای زین می بی جوش گرفتن دارد تا نوا های جهان ساز کدورت نشود چون کری رهگذر گوش گرفتن دارد…

اسیر آن پنجه نگارین رهایی ازهیچ در ندارد حنا به صد رنگ وحشت آنجا چو رنگ یاقوت پرندارد جبین به تسلیم بی نیازی به خاک اگر نفکنی چه سازی ز عجز دور است تیغ بازی که سایه غیر از سپر ندا…

به گلشن گر برافشاند ز روی ناز کاکل را هجوم ناله ام آشفته سازد زلف سنبل را چرا عاشق نگیرد ازخطش درس ز خود رفتن که بلبل موج جام باده می خواند رگ گل را…

15 / 1.000+ gösteriliyor

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.