غزل شمارهٔ ۱۰۲۴
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
به هرجا نعمتی هست انفعالی درکمین دارد
حلاوت خانه دنیا مگس در انگبین دارد
درین بزم کدورت خیز عشرت چه حلاوت کو
بقدر موج می اینجا جبین جام چین دارد
به محویت محیط هرچه خواهی می توان گشتن
فلکها فرش آن آیینه کز حیرت نگین دارد
نفس در خون بسمل غوطه داد اجزای مکان را
رگ بیتابی آشفتگان خاصیت این دارد
کباب پهلوی آن بسملم کز نقش عشرتها
خدنگ حسرت ابروکمانی دلنشین دارد
نمی چیند ز سیر لاله و گل خجلت شوخی
د رین گلشن چه شبنم هر که چشمی پاک بین دارد
خم هر موج می از نسبت نیرنگ ابرویت
شکست توبه ما در شکست آستین دارد
مشو مغرور تمکین در تعلق زا جسمانی
که گردی بیش نبود هرکه الفت با زمین دارد
بقدر انجم از گردون گره بر بال و پر دارم
مرا هر حلقه این دام در زیر نگین دارد
هوایی بیش نتوان یافت از ساز حباب اینجا
تو خواهی نوحه کن خواهی ترنم دل همین دارد
به حیرت کوش نه کز پرده دل واکشی رمزی
زبان جوهر آیینه آهنگی حزین دارد
به سودن رفت سر تا پای موج از شرم پیدایی
ضعیفی تا کجا ما را ندامت آفرین دارد
اثرهای تعلق نیست مانع وحشت ما را
قفس تا ناله دامن برزند صد رنگ چین دارد
شکفتن نیست در عالم به کام هیچکس بیدل
چمن هم از رگ گل چین کلفت بر جبین دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş