غزل شمارهٔ ۱۰۴۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
خیالت در غبار دل صفاپردازیی دارد
پری در طبع سنگ افسون میناسازیی دارد
نمی دانم چسان پوشد کسی راز محبت را
حیا هم با همه اخفا عرق غمازیی دارد
مژه بگشا وبنیاد هوس تا عشق آتش زن
چراغ ناز این محفل شررپردازیی دارد
بیا رنگی بگردانیم مفت فرصت است اینجا
بهار بیخودی هم یک دو دم گلبازیی دارد
اگر از خود روم کو تاب تا رنگی بگردانم
به آن عجزم که با من عجز هم طنازیی دارد
به دشت و در ندیدم از سراغ عافیت گردی
خیال بیدماغ اکنون گریبان تازیی دارد
نقاب رنگ هرجا می دردآیینه دیدار است
شب حیرت نگاهان خوش سحر پردازیی دارد
خدا کار بنای دل به ایمان ختم گرداند
خیال چشم او امشب فرنگ آغازیی دارد
به افسون نفس مغرور هستی زیستن تا کی
به هرجا این هوا گل می کند ناسازیی دارد
فلک هرچند عرض ناز اقبالت دهد بیدل
نخواهی غره شد این حیز پشت اندازیی دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş