غزل شمارهٔ ۱۰۵۰
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نقشم کسی از سعی چه فرهنگ برآرد
نقاش مگر از صدفش رنگ برآرد
عمری ست که با کلفت دل می روم از خویش
خود را چه قدر آینه با زنگ برآرد
صد شام ابد طی شد و صد صبح ازل رفت
تا یاس زخویشم دو سه فرسنگ برآرد
پهلو خور هنگامه صحبت نتوان زیست
زبن انجمنم کاش دل تنک برآرد
در رهن خلشهای نفس فرصت هستی است
تیرتوکس از دل به چه آهنگ برآرد
تفریح دماغ تو و من درخور وهم است
زبن نسخه محال است کسی بنگ برآرد
با دامن اگر عیب تک و تاز نپوشی
عجز تو چه خارا از قدم لنگ برآرد
زین بار که من می کشم از کلفت هستی
سنگینی نامم ز نگین سنگ برآرد
آیینه او محرمی وصل ندارد
حیرانی از این بیش که را دنگ برآرد
آه این دل مایوس نشاطم نپسندید
کو غنچه که واگردد و گلرنگ برآرد
بیدل به کف خاک قناعت کن و خوش باش
تا گرد هوا گیر تو اورنگ برآرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş